کافه تنهایی

قلب نا آرام من در سکوت فاصله ها آرام گرفته است...

 

آرامی پر از طوفان و نگرانی و تشویش...

 

پر از دلتنگی زرد....

 

اینجا بهار است..پاییز و یا زمستان....!

 

اینجا آسمان آبی هم که باشد در

 

چشمان من خاکستریست !

 

آسمان من چشمانی بارانی ندارد...چشمانی خشک..

 

چشمانی منتظر و تشنه دارد ..

 

هنوز من هستم، بوی عطرت ، خاطرت ...هستند

 

اما چه فایده که " تو " نیستی ؟؟!؟

 

خسته ام ...خسته...

 

تحملی که با صبر عشقت به من هدیه کرده ای

 

قطره قطره آب می شود .

 

تو عادت کردی و هنوز من مثل شب اول

 

از رفتنت دلگیرم ...

 

ای کاش هایم یکی پس از دیگری در آه هایم گم می شود.

 

جاده ی تاریک سفرت را پیدا نمی کنم ..

 

هنوز هم به یاد تو کنار پنجره ، ساعت ها

 

می نشینم و آسمان را نگاه می کنم !

 

فریادم را در بغضم می شکنم ...

 

باورم شده که رفته ای ..!

 

اما !!! هنوز هم " باور " نمی کنم ...!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 0:38 توسط ساغر| |

من برای تو مینویسم !

 

برایی تو که تنهایی هایم پر از یاد توست ‌،

 

برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست !

 

برای تویی که احساسم از وجود نازنین توست .

 

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد !

 

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو

 

دوخته شده است....

 

برای تویی که هر لحظه دوریت

 

 برایم مثل یک قرن است ......

 

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه ی من است !

 

امشب دلم بی شمار گرفته است ...برای تو !!!

 

برای مهربانی های تو . برای گرمی صدای تو .....

 

نمیدانم چرا خدا با من چنین کرد ؟؟؟

 

شنیده ام هر که را بیشتر دوست میداردش

 

بیشتر می آزاردش ...

 

مگر خدا چقدر مرا دوست دارد ؟؟؟؟!!! 

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 22:8 توسط ساغر| |

از دوری ات تمام لحظه هایم تهی شده اند..

 

همه ی اشک و آهم از دلتنگی توست..

 

اما.....

 

تنها خنده های غمگینم را به گوش تو می رسانم..

 

و تو چنین می پنداری که به یادت نیستم .

 

حال ..!!!

 

اشک هایم را با قاصدک برایت می فرستم

 

تا شاید باورت شود که از دوری تو

 

حتی کویر هم برایت بارانی می شود ....!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 21:18 توسط ساغر| |

که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده دل بریدم.

 

که عزیز بارانی ام را ‌‌٬

 

در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان

 

به ستاره ی دیگری سلام کردم

 

توقعی از تو ندارم اگر دوستم نداری !

 

در همان دامنه ی دور دریا بمان ٫هر جور تو راحتی...

 

ستاره ی من ..!!

 

همین سو سوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای

 

روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست !!!

 

من که اینجا کاری نمی کنم ٫

 

فقط گه گاه گمان دوست داشتنت را در

 

دفترم حک می کنم .

 

همین ...!!!

 

این کار هم که نور نمی خواهد ٫

 

می دانم که به حرفهایم می خندی .......

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:48 توسط ساغر| |

این روزها انگار دلم گرفته

 

راه نفسم بند آمده

 

این روزها دیگر حوصله ندارم

 

تا نامم را در دفتر خاطراتم بیاورم

 

کنار هر خط شعر علامت سؤالی به یادگار می گذارم

 

برای کسی که شاید روزی جواب تمام سؤالهایم شود

 

این روزها دلم نمیخواهد لبخندی بر لبانم بنشانم

 

میدانم که زود پژمرده خواهد شد

 

آن وقت من میمانم و لبخندهای پی در پی

 

ای روزها انگار مرا نمی بینی

 

حتی وقتی زیر باران آنقدر دیدنی میشوم

 

میگذرم از کنار روزها

 

ودر نهایت به شب میرسم

 

تمام فریادهایم در گلو می شکند

 

کسی مرا نمی بیند

 

کسی مرا نمی شناسد

 

کسی مرا نمی خواند

 

کسی مرا نمی خواهد

 

با تنهایی همراه می شوم و می روم

 

به یک سرزمین با رنگی دیگر

 

در جایی دیگر

 

دور...خیلی دور

 

می گریزم از من و هر چه باید است

 

می گریزم از بودنی این چنین

 

که نبودنم بهتر است از

 

هزار بار

 

هزاران بار

 

از بودنم!!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 11:51 توسط ساغر| |

ديريست دلم گرفته باران


اشكم كه ز غم سر شسته باران


چنديست " اسير دست اويم "


بر لوح دلم نوشته باران !


باران ! دل من چو راز دارد ،


از او طلب نياز دارد ،


آن ماه سفر كرده ي ديروز ،


مرغيست خموش و ناز دارد ،


باران به دلم غمي نشسته


من بال و پرم . ولي شكسته !


باران مه من چه حال دارد ؟؟؟


اين دل ز تو هم سوال دارد !


باران برمن ببار باران 


از او خبري بيار باران


آه اي دل ناصبور ، صبري


آرام بمان ، قرار قدري . . .







نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 13:39 توسط ساغر| |

آنقدر به شیشه زد تا من متوجهش شدم

و پنجره را باز کردم و دستهایم را بردم بیرون،

انگار دلش خیلی برایم تنگ شده بود که دستهایم را پر از بوسه کرد.

بعد هم که اشکهایم را دید،همصدایم شد

وتا ساعاتی پا به پای هم گریستیم.

یک ساعتی که گذشت من کمی آرام شدم

و پنجره را بستم و داخل اتاق نشستم.

اما او نه...،

او آرام نشده بود که هیچ،پر صداتر و شدیدتر از قبل هم گریه میکرد،

چرا که اشکهای من فقط صورتم را خیس کرده بود،

اما اشکهای آسمان- بــــــــــــــاران - تمام شهر را خیس کرده بود

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 18:33 توسط ساغر| |
دوباره تنها شده ام ،دوباره دلم هواي تو را كرده.

خودكارم را از ابر پر ميكنم و

برايت از باران مينويسم .

به ياد شبي مي افتم كه تو را

 ميان شمع ها ديدم .

دوباره ميخواهم به سوي تو بيايم .

تو را كجا ميتوان ديد ؟

در آواز شب آويزهاي عاشق ؟

در چشمان يك عاشق مضطرب ؟

در سلام كودكي كه تازه واژه را آموخته ؟

دلم ميخواهد وقتي باغها بيدارند

 براي تو نامه بنويسم .

وتو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به

نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي

اي كاش ميتوانستم تنهاييم را براي تو معنا كنم

واز گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم .

كاش ميتوانستم هميشه از تو بنويسم .

ميترسم روزي نتوانم بنويسم و

 دفتر هايم خالي بمانند

و حرف هاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند

ميترسم نتوانم بنويسم وكسي

ادامه سرود قلبم را نشنود

ميترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام

در سكوتي محض بميرد و تازه ترين

شعرم به تو هديه نشود .

دوباره شب ، دوباره طپش اين دل بيقرارم .

دوباره سايه ي حرف هاي تو كه

روي ديوار روبرو مي افتد .

دلم ميخواهد همه ي ديوار ها پنجره شوند

ومن تو را ميان چشمهايم بنشانم .

دوباره شب ، دوباره تنهايي و دوباره خودكاري كه

با همه ي ابرهاي عالم پر نمي شود .

دوباره شب ، دوباره ياد تو كه اين دل بيقرار را

بيدار نگه داشته .

دوباره شب ، دوباره تنهايي ،دوباره سكوت

،دوباره من و يك دنيا خاطره.....







نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 11:22 توسط ساغر| |

آسمان آبيست


زندگي زيباست، هياهويي


ميشنوم


از ميان ابرهاي نگاه

 

كجاست صداي سكوت


تابيايد و پاياني بر اين هياهو


باشد


نميدانم .


ميترسم اين سكوت دنيايي را


كه از


آينه و آسمان است


به تلنگري بشكند


ميترسم


كجاست پايان دلتنگي ها


نميبينم دستي را كه به سويم


بيايد


براي آشنايي


ميترسم.........

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 9:56 توسط ساغر| |

ای کاش !!

 

مهربانا کاش مهر سینه ات


آشنا چون سینه مهتاب بود


کاش قلبت روشنی از ماه داشت


در مسیر سایه ها ، مهتاب بود.


کاش مفهوم نگاه عشق را


چشمهایت دیده بودند ای امید .


کاش میشد شعله عشق مرا


در سکوت سینه پاک تو دید .


کاش در رویای تنها بودنت


نام من آرام و سنگین می نشست.


کاش می شد بر نگاه ساده ات


یا سکوت دل نوازت، دل نبست .


کاش در این واپسین دیدارها


چشم تو از عاشقی سر شار بود .


کینه های بی دلیل سینه ات


کاش در این لحظه ها بردار بود.


کاش باور داشتی، امید من


آتش سوزنده دارم از غمت .


کاش چشمانم نمی گفتند باز


از تمام روز ها عاشقترم .


کاش می دانستی ای مغرور سرد


چشمهایت شیشه وهم من است .


کاش بعد از حرفهای تلخ تو


می شد از چشمان سردت بگذرم.


در حصار خستگی های دلم


حسرت تو آخرین سهم من است .


ای کاش.....


افسوس!!!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 23:39 توسط ساغر| |